هفته نامه سمنان امروز

گزارش تصویری

بازار گرم مهارت آموزی در مرکز فنی و حرفه‌ای سمنان
آیین اربعین شهید مدافع حرم عباس دانشگر
مراسم افتتاحیه مجموعه تاریخی، فرهنگی، پذیرایی زندگی
تشییع با شکوه پیکرمطهر شهید مدافع حرم، عباس دانشگر در سمنان
« سمنان شهر نان»
کوچه باغی که پر از رایحه باران است

قومس Small

خیمه‌های قومس

«اینجا خانه‌ی تو نیست، مهمان هم نیستی؛ پس چرا آمده‌ای؟ مگر نمی‌دانی مسافری که نداند کجا می‌رود، اسیر می‌شود؟!» این‌ها را من گفتم و او که در استیصال بود، می‌گفت: «اشتباه کردم، اغوا شدم، با تو دشمنی ندارم. با من مهربان باش.» 
دشمن بود اما در بند و من در این اسارتگاه، نگاه انسان به انسان به او داشتم.
کتاب «خیمه‌های قومس» که به رخدادهای دو کمپ یک اردوگاه در چند کیلومتری شهر سمنان، معروف به اردوگاه سمنان می‌پردازد، با این جملات آغاز شده‌است.


ناصر صارمی که در آن سال‌ها یک سرباز اسیربان بوده‌است , معتقد است زندگی اسیران جنگی حاضر در ایران، بخش فراموش شده‌ای از تاریخ و جنگ است و نوشتن تاریخ شفاهی، خواننده را مطمئن و امیدوار به صداقت نویسنده می‌کند، خصوصاً وقتی که نویسنده و راوی، هر دو، یک نفر باشند. 
نویسنده کتاب به نمایش گذاشتن شکل منفور و پلید جنگ و یکی از تبعات بدیهی آن یعنی اسارت را از اهداف نوشتن این کتاب عنوان کرده‌است. او تلاش کرده‌است با اتکا به مستندات، آغازگر جنگ را بدون شعار معرفی کند.
دیگر این که برای آن‌ها که با زندگی اسرای ایرانی در عراق از طریق کتاب یا رسانه‌ها آشنایی دارند، تفاوت طرز برخورد ایرانیان با اسرای جنگی و نگاه انسان به انسان را با رفتار در اردوگاه‌های عراق با اسرای ایرانی را بازگو کرده‌است.
کتاب «خیمه‌های قومس»توسط نشر صریر چاپ شده‌است.
از صارمی، پیشتر از اینها نیز دو کتاب دیگر در همین باب در سال‌های 91 و 93 منتشر شده بود که حاوی داستان‌هایی کوتاه و مستند مربوط به کمپ‌های اردوگاه‌های دیگر در تهران و اراک بودند.

بخش‌هایی از کتاب:
سی و یكم تیرماه 62 از كنار چادر سعید‌الكاتب رد شدم. این تاریخ را از آن جهت به طور دقیق به یاد دارم كه یادداشتی از آن روز در میان مدارك دوران خدمت، مثل یادداشت‌ها و برگه‌های تسویه حساب و دیگر نوشته‌های دوران اسیربانی هنوز تا نخورده مانده است. 
هوا خیلی گرم بود، چیزی نزدیك به 39 درجه. ساعت دو بعدازظهر بود كه از كنار خیمه‌ها می‌گذشتم. در نگاه اول نشناختمش. او مرا صدا زد و سلام كرد. دقت كردم دیدم سعیدالكاتب است؛ اما به اندازه چندین سال پیر و شكسته شده بود. 
جلوی ورودی چادر، یك سایبان از گونی داشت كه زیر آن نشسته بود و روی یك سنگ سیاه و تخت، چیزی می‌نوشت و بعد با نوك سوزنی كه در تكه‌ای چوب فرورفته بود، نوشته را شیار می‌انداخت. سعیدالكاتب قبلاً در بغداد زرگر بود و مغازه طلافروشی‌اش را خیلی از اسرای اهل بغداد می‌شناختند. او مردی میانسال، درشت هیكل با شكمی برآمده، پلك‌هایی پف كرده، چهره‌ای بور و گردنی كوتاه بود. موهای جو گندمی‌اش را با اصرار به آرایشگر كمپ، هر دو، سه روز یك بار، با ماشین دستی كوتاه می‌كرد. 
آرایشگر عراقی، روزهای اولی كه اسیر شده بود و به كمپ آمد، برای اینكه جایگاهی پیدا كند، گفت: «من آرایشگرم.» بعداً معلوم شد هیچ سررشته‌ای در این شغل ندارد؛ اما رفته رفته آنقدر روی سر اُسرا كار كرد كه عملاً آرایشگر شد. سعید، موهایش را برای حفظ بهداشت، همیشه از ته می‌زد و می‌گفت: «موهایم را اندازه بچه‌هایم دوست دارم.»
یك سال قبل، خیلی سرحال بود و ادعا می‌كرد به دلیل داشتن شرایط خوب اقتصادی در عراق، از هیچ لحاظ نگرانی ندارد. او فكر می‌كرد جنگ، خیلی زودتر از پیش‌بینی‌های افراد دور و برش تمام می‌شود و وقتی برگردد سرافراز به كسب و كار و زندگی‌اش ادامه می‌دهد. 
چند عكس در جیبش بود كه گاهی به ما نشان می‌داد. عكس‌ها خانوادگی بودند. او می‌خواست شأن خود را به رخ ما بكشد و از زندگی مرفه شخصی و دارایی‌هایش پرده بردارد. 
سال 61 برایش امیدواركننده و زود گذر بود؛ اما كم‌كم خورشید امید او رنگ افول گرفت و دنیایش رو به تاریكی رفت. یك سال گذشت و سعید احساس كرد رشته جنگ، سر درازی دارد.
مهم‌تر از آن، تنها نامه‌ای كه فرستاده بود، بی‌پاسخ مانده بود. این اندوه بزرگ، یعنی دریافت نكردن نامه و بی‌خبری از اهل و عیال، مثل كابوسی، شب و روز، آزارش می‌داد. 
معلوم بود كم‌حوصله است و فقط می‌خواهد وقت بگذراند؛ اما برحسب شغل پیش از اسارت، دقت می‌كرد.
قطعه سنگ تخت را به شكل بیضی در آورده و سطح آن را كاملاً صیقلی كرده بود. دور تا دور سنگ را با طرح‌هایی مثل تذهیب، نقش انداخته بود و حكاكی می‌كرد. تصمیم داشت در وسط آن نقوش، آیه‌ای از قرآن حك كند. جواب سلامش را دادم و گفتم: چطوری؟ هنوز هم اینجایی؟
الكاتب گفت: «بله اینجایم. تو هم اینجایی؟»
گفتم: «تو باعث شده‌ای كه من اینجا باشم.»
او گفت: «تو در كشور خودت، داری خدمت می‌كنی. من چرا باید اینجا باشم؟»
گفتم: «با این حال اگر تو نمی‌خواستی، نه خودت اینجا بودی، نه من. »سعید آه كشید و گفت: «لعنت به من اگر خواسته باشم. لعنت به هركس خواسته باشد...»

Back to Top

Template Design:Dima Group