هفته نامه سمنان امروز

گزارش تصویری

بازار گرم مهارت آموزی در مرکز فنی و حرفه‌ای سمنان
آیین اربعین شهید مدافع حرم عباس دانشگر
مراسم افتتاحیه مجموعه تاریخی، فرهنگی، پذیرایی زندگی
تشییع با شکوه پیکرمطهر شهید مدافع حرم، عباس دانشگر در سمنان
« سمنان شهر نان»
کوچه باغی که پر از رایحه باران است

خوب نیستیم

آنقدرها هم خوب نیستیم انگار!!

:: لیانا درخشانی
[ نویسنده]

بلا نسبت شما باشه اما واقعا مردمان اون شهر همشون یجورن! یعنی یه‌جور ناجوری هستن!!!!
اصلا خیلی با ما فرق دارند. شما فرهنگ ما رو با اون‌ها اصلا مقایسه نکنید..
همه با او هم‌عقیده هستیم. هر کداممان یکی از معایب اخلاقی که مردمان آن شهر به آن شهره هستند را می‌گوییم و تجربیات بدی که از معاشرت با آنها داشته‌ایم را بازگو می‌کنیم. بعد هم موافقت و سر تکان‌دادن که یعنی ایرادهای آنها واضح و مبرهن است و بر کسی پوشیده نیست. می‌گوییم و می‌گوییم. گهگاهی هم لبخند میزنیم و لبخندها تبدیل به قهقهه می‌شود از تعریف خاطرات‌مان یک دل سیر می‌خندیم. چند روزی از این خنده‌ها و تعریف خاطرات‌مان و ایراد گرفتن‌هایمان از مردم شهری که در نزدیکی‌مان سر بر بالین می‌گذارند می‌گذرد.
برای خرید رفته‌ام به یکی از فروشگاه‌ها.خریدهایم که تمام می‌شود نزدیک دخل می‌ایستم تا صاحب فروشگاه تلفنش را قطع کند. نگاه دیگری می‌اندازم تا چیزی از قلم نینداخته باشم. صاحب فروشگاه کلافه و عصبانی خریدهایم را داخل پلاستیک می‌گذارد و همزمان ارقام را هم در ماشین حساب ثبت می‌کند. با این‌که ناراحت است اما حوصله ندارم چیزی بپرسم. حتما ربطی به من ندارد...
صاحب فروشگاه اما آنقدر شاکی است که توجهی به عجله من ندارد. می‌گوید چرا مردمان این شهر این‌گونه‌اند؟! که اصلا حاضر نیستند برای پیشرفت دیگری قدم بردارند! که حرف‌هایشان را نه روبرو بلکه پشت سر می‌زنند!که فقط به فکر خودشان هستند! که حرمت دوستی را نگه نمی‌دارند! که آنچه می‌نمایانند و آنچه هستند، تفاوت از زمین تا آسمان است! نگاهش می‌کنم تا شاید آرام بگیرد و دیگر نگوید...
می‌گویم من هم اهل همین شهر هستم. می‌گوید میدانم. خاطرم هست که یکبار دیگر از زادگاهتان گفته بودید.
او اما معتقد است همه این معایب و یا ویژگی‌ها در تمام افراد این شهر نیست... اما با دید مثبت به این شهر آمده و بعد از چند سال تمام تصوراتش نقش بر آب شده‌است. هنوز عصبانی است. می‌گوید این‌ها را گفتم تا به همشهریانت بگویی دیگران چه تصوراتی از آنها دارند بعد در مدح خود، خانواده و همشهریان خود داستان‌ها می‌گوید. انسان متشخصی است و جز خوبی در این سال‌ها که مشتری فروشگاهش بوده‌ام چیزی در یاد ندارم.کارتم را که می‌دهم او هنوز دارد می‌گوید. می‌گوید با همه جور مشتری سرو کله می‌زند. اما از همشهری‌های من انتظارات بیشتری داشته‌است.. نه که همه‌شان بد باشند اما همان تعداد کم هم برای شهر اخلاق زیاد هستند...
این‌ها را که می‌گوید می‌خندم و خداحافظی می‌کنم. خنده‌ای تلخ. 
ما چقدر خوبیم چند روز پیش ما را در ذهنم فرو ریخت. به قول نویسنده کتاب طنز «ما چقدر خوبیم» اعتماد به نفس داشته‌ام با آن حرف‌ها دیگر فروریخت.
ما که از شهروندان دیگر شهرها بد می‌گفتیم حالا دیگرانی هستند که درباره ما اینگونه گاه بسیار ظالمانه و گاه بسیار عادلانه بد می‌گویند...
این است دیگر. آنقدرها هم ما خوب نیستیم. آنقدر از خودمان تعریف کرده‌بودیم که خودمان هم باورمان شده‌بود که بله... این اسم غلط‌انداز شهر اخلاق هم شاید باعث شده تا ما را هوا بردارد. شاید بد نباشد کتاب طنز «چقدر ما خوبیم» ابراهیم رهاطوری را بخوانیم و خودمان را هر لحظه مقایسه کنیم. مقایسه‌ای واقعی نه آنکه خود خوب پنداری‌مان باز عود کند...

انتهای پیام / *

Back to Top

Template Design:Dima Group