هفته نامه سمنان امروز

گزارش تصویری

بازار گرم مهارت آموزی در مرکز فنی و حرفه‌ای سمنان
آیین اربعین شهید مدافع حرم عباس دانشگر
مراسم افتتاحیه مجموعه تاریخی، فرهنگی، پذیرایی زندگی
تشییع با شکوه پیکرمطهر شهید مدافع حرم، عباس دانشگر در سمنان
« سمنان شهر نان»
کوچه باغی که پر از رایحه باران است

قطار زمان Small

قطـار زمـان

::شهلا طاهری
[ نویسنده کتاب]
با صدای زنگ تلفن همراهش از خواب پرید. یک کم توی رختخواب نشست و چشم‌هاش را مالید. حوصله نداشت گوشی را بردارد. احساس می‌کرد سرش سنگین شده و درد می‌کند. دلش نمی‌خواست از رختخواب بیاید بیرون.
دنبال علت سردردش گشت. فکر کرد شاید به خاطر جر و بحثی که دیشب با مشتری داشته، الآن سرش درد گرفته. یا شاید سرما خورده.
اما یکباره یادش آمد که چه خواب بدی دیده. شاید هم سردردش به خاطر همان خواب بد است.
اصلاً چند وقتی می‌شود که روبراه نیست. شب‌ها خواب‌های پرت و پلا می‌بیند و صبح‌ها هم پکر از خواب بیدار می‌شود.


همینطور که سعی می‌کرد خودش را از رختخواب بیرون بکشد، دوباره تلفن همراهش زنگ زد.
گوشی رو برداشت. شریکش پشت خط بود. گفت «چقدر خسته حرف می‌زنی!» 
مجبور شد برایش توضیح بدهد: «دیشب خواب دیدم سوار قطاری شده‌ام که می‌گفتند اسمش قطار زمان است. با کنجکاوی داخل واگن‌ها را نگاه کردم. در واگنی که من بودم، متوجه میزهای گردی شدم که دور هر کدام تعدادی آقا، خانم و بچه روی صندلی‌ها نشسته بودند و هر کس به کاری مشغول بود. رفتارهای متفاوتی از آنها سر می‌زد.
دور یکی از میزهای جلوی واگن، آدم‌های مهربانی نشسته بودند که رفتارشان سنجیده و معقول بود و من با نگاه کردن به آنها احساس آرامش می‌کردم.
دور میز کنار آنها هم افرادی نشسته بودند که بیشتر اوقات سرشان یا توی کتاب بود و مشغول مطالعه در صفحه‌ی لپ‌تاپ یا تبلت خود بودند.
اما پشت یکی از میزهای وسط واگن افرادی خشن نشسته بودند که دائم با هم در حال جر و بحث بودند و همدیگر را آزار می‌دادند.
میز کناری خیلی شاد بودند و می‌خوردند و می‌خوابیدند و وقتی هم که بیدار می‌شدند زمان را با خنده و جوک گفتن سپری می‌کردند.
اما در آخر واگن، افراد یک میز دور خودشان پرده کشیده بودند و معلوم نبود مشغول چه کاری هستند. آنها فکر می‌کردند که کسی آنها را نمی‌بیند؛ در حالی که توسط دوربین‌های بالای سرشان در معرض دید رئیس قطار بودند.
جالب بود که قطار گاهگاهی در یک ایستگاه می‌ایستاد و یک یا چند نفر را پیاده می‌کرد؛ بعضی‌ها را در ایستگاه‌های پر از گل با آسمان زیبا و بعضی دیگر را در ایستگاه‌های متعفن و پر از خار.
هر وقت از دور هر میزی یک نفر کم می‌شد بقیه افراد غصه‌دار و پریشان‌حال می‌شدند. اما بعد از مدتی دوباره همه چیز به حالت عادی برمی‌گشت.
همه اینها در حالی بود که افراد داخل واگن متوجه حرکت قطار نبودند و به نظر می‌آمد که تصوری از پایان راه نداشتند.
وقتی از خواب بیدار شدم فکر کردم «حال و روز افراد داخل این قطار چقدر شبیه به حال و روز مردم کره‌ی خاکی ماست! آیا ما متوجه گذر زمان و پایان راه هستیم؟ آیا فکر می‌کنیم در چه ایستگاهی ما را پیاده می‌کنند؟ راستی، نکند من و تو را هم به‌خاطر دغلکاری‌هایمان توی یک ایستگاه متعفن پیاده کنند؟ کاش برای به دست آوردن پول، دنبال یک راه حل بهتر بگردیم، طوری که کسی از دست ما آسیب نبینه!»
شریکش از پشت خط خنده‌ای کرد و گفت: «پاشو بیا سر کار رفیق. حتماً دیشب شام زیاد خوردی که خواب‌های پریشان دیدی! اینها که به قول خودت خوابه. توی بیداری، دنیا یه جور دیگه است!»
در حالی که گوشی را می‌گذاشت، به نظرش آمد خوابی که دیده یک رؤیای صادقه بوده و برایش پیامی داره. به یاد حرف‌های پدرش افتاد که می‌گفت «گاهی وقت‌ها برای اعمال بنده از طرف خدا ندا می‌رسه تا رفتار و کردارش رو درست کنه. حالا بعضی از این بندگان خدا لیاقت شنیدن این ندا رو دارند و بعضی‌ها نه.»
در حالی که فکر می‌کرد رؤیای صادقه‌اش شاید همان ندای خداست، تصمیم گرفت از شریکش جدا بشود و دنبال شغل دیگری بگردد که باعث آزار و اذیت مردم نشود.
بعد از این تصمیم، احساس کرد چقدر حالش بهتر شده و برعکس روزهای قبل، دنیا به نظرش قشنگ‌تر شده و شوق او هم برای ادامه‌ی زندگی بیشتر.

انتهای پیام / *

Back to Top

Template Design:Dima Group