هفته نامه سمنان امروز

گزارش تصویری

بازار گرم مهارت آموزی در مرکز فنی و حرفه‌ای سمنان
آیین اربعین شهید مدافع حرم عباس دانشگر
مراسم افتتاحیه مجموعه تاریخی، فرهنگی، پذیرایی زندگی
تشییع با شکوه پیکرمطهر شهید مدافع حرم، عباس دانشگر در سمنان
« سمنان شهر نان»
کوچه باغی که پر از رایحه باران است

139511201533378299945674

خیابان جاوید، کوچه هفتم

::اسماعیل همتی
می‌گفت سرانجام خسته و مانده رسیدیم مقصد. یک‌کم که جلوتر رفتیم رسیدیم نزدیک یک چهار راه. گفتیم حالا توی این گرما که یک پرنده هم توی خیابون پر نمی‌زنه، از کی بپرسیم خیابون جاوید کدام طرف است و کوچه هفتم کجایش است؟ تا اینکه یک موتور سوار از دور پیدایش شد، جلوی چهارراه ایستاد

 

و پیاده شد یک اعلامیه به ستون یک مغازه چسباند و دوباره سوار شد و به سمت ما حرکت کرد. پرویز شیشه را پایین کشید و تا موتوری نزدیک شد، صدا زد: هی آقا! خیابون جاوید کدوم طرفه؟ 
موتور سوار ایستاد؛ لحظه‌ای نگاهش کرد و کمی فکر کرد و گفت: «نمی‌دونم.» و گاز داد و رفت. پسر خاله گفت: آخه این چه طرز آدرس پرسیدنه؟! هی آقا شد حرف؟! آنهم برای ایستاندن مردم و پرسیدن آدرس؟! 
- پس چطوری بپرسم؟ بگم فدای خودت و موتور قراضه‌ات بشم، خیابان جاوید کجاست؟!زن پسرخاله به پسرخاله اشاره کرد که کوتاه بیاید تا بحث نشود. پسرخاله متوجه شد؛ و متوجه شد که الان همه خسته و عصبی‌اند و موقع پند و اندرز نیست و وقت عمل درست است. بنابراین گفت: پرویزجان بزن کنار تا هم یک کم هوا بخوریم هم از یکی آدرس بپرسیم. سه چهار دقیقه گذشت اما به جز ماشین‌های سنگین هیچ ماشین و موتور و دوچرخه و پیاده‌ای که بشود آدرس پرسید رد نشدند. تا اینکه صدای قارقار یک موتور آمد. پسرخاله رویش را برگرداند و دید همان موتوری است که دارد خلاف می‌آید. تند به بهانه هوا خوردن و قدم‌زدن پیاده شد و به طرف مسیر موتوری رفت و دستش را بلند کرد و با لبخند اشاره کرد که بایستد. موتوری ایستاد و پسرخاله به او نزدیک شد و گفت: سلام. ببخشید که مزاحم شدم. ممنون که ایستادی. راستش می‌خواهیم برویم خیابان جاوید، ولی نمی‌دونیم از کدام سمت بریم؟ 
موتوری گفت: همینطور مستقیم برید، به یک سه راه که رسیدید بپیچید سمت چپ! اگه فضولی نباشه می‌تونم بپرسم کجای خیابون جاوید می خواهید برید؟
- خیابان هفتم.
- پس خوب شد پرسیدم. چون هیچ‌کدام از کوچه‌های جاوید هنوز تابلو نداره. از همون اول خیابان، کوچه‌های سمت چپش رو بشمرید تا برسید به هفتمی.پسرخاله به او دست داد و گفت: خیلی لطف کردید. باعث زحمت شدم. راستی، این اعلامیه‌ها به درد ما نمی‌خورن؟
- گمان نکنم. اینها اعلامیه شب هفته.
- هرکی هست خدا رحمتش کنه. خدا به شما هم سلامتی بده. اتفاقاً ما هم به خاطر شب هفت یکی از اقوام اومدیم. البته چون رفت و آمد نداریم بلد نیستیم.
- اسم فامیلتون چیه؟ منظورم اسم مرحومه؟ 
- محمدپور. البته عرض کردم که چندان فامیل نزدیک نیستیم. عموی پدرمه. البته پدرم اینا از همون روز اول تا باخبر شدند اومدند. ولی ما سعادت نداشتیم.موتوری با خوش‌اخلاقی و ملایمت گفت: در عوض من امروز دارم. من فرهاد محمدپور هستم. پسر مرحوم.این را گفت و جک موتورش را به زمین تکیه داد، پیاده شد و شروع کرد به بوسیدن دو طرف صورت پسرخاله. بعد به طرف ماشین آمد و با نجابت خم شد تا ما را ببیند. خوب که به همه ما نگاه کرد، گفت: بفرمایید بریم خونه استراحت کنید، بعد می‌ریم منزل مرحوم. بابا اینا هم الان همه خونه ما هستند. خیلی زحمت کشیدید تشریف آوردید! بفرمایید، بفرمایید پشت سرم بیایید. فقط اجازه بدید تو مسیر یک اعلامیه هم کنار مغازه داماد آخرم هم بزنم و بریم.
- چرا شما زحمت می‌کشید؟ می‌دادید جوون‌های فامیل می‌چسیوندند. 
- راستش اگه غیبت نباشه، جوون‌های فامیل هنوز خیلی جوونن. مخصوصا اگه روی موتور بنشینن. برای همین این‌ها را برداشتم و بی سر و صدا اومدم تا خودم بچسبونم. البته همسایه‌های مغازه‌شون از موضوع اطلاع دارن. ولی خب، زدن اعلامیه هم دیگه رسم شده.

Back to Top

Template Design:Dima Group