هفته نامه سمنان امروز

گزارش تصویری

بازار گرم مهارت آموزی در مرکز فنی و حرفه‌ای سمنان
آیین اربعین شهید مدافع حرم عباس دانشگر
مراسم افتتاحیه مجموعه تاریخی، فرهنگی، پذیرایی زندگی
تشییع با شکوه پیکرمطهر شهید مدافع حرم، عباس دانشگر در سمنان
« سمنان شهر نان»
کوچه باغی که پر از رایحه باران است

1535764857960606949دهلیز غربت

::حسین جعفری‌چاشمی
به که می‌اندیشم؟ به شهید، به آغاز راه برای او، و انتظار برای من، راستی که اندیشیدن تا به اوج آسمان برسد و من که در انتهای زمین گم شدم و اندیشیدن به شقایق‌های پرپر و شما سرخ باوران شهید کار ساده‌ای نیست.


دلم گرفته‌تر از هزار آئینه غبار آلوده است، به من بگو با من چه کرده‌ای که پیچک‌های درد تا اعماق دلم شاخه دوانیده؟ شما رفتید ما ماندیم و مشتی خاطره و عکس‌های یادگاری و کوچه‌های خالی از حضور مهربانتان، ما ماندیم و سخت‌ترین آوازه‌‌ها که در بهشت نگاه‌مان جاری است و زمینی تشنه و آسمانی خاکستری و روز‌های وحشی و پر ملامت ما ماندیم و دیوانی چنین پر ز غزل‌هایی از جنس گریه.
خواستیم با شما تا آن سوی دیوار معرفت پر بگشائیم اما اذن دخول‌مان ندادند. راستی که بی‌یاد شما ما را ارزشی نیست.
بی شما کسی به فکر ما نیست. راستی که بعد از شما خدایان راستین ایثار، پله‌های شهادت جز در خیال آئینه نمی‌گنجد و ما هم در آئینه، جز خویش چیزی نمی‌بینم، که تنهائی‌مان را با او قسمت کنیم امروز معراج شهداء تعطیل شده و حتی در خیال کسی نیست، حتی تابلوی تا اطلاع ثانوی هم خبری نیست.
این روز‌های وحشی با تمام سرکشی‌هایشان به کندی می‌گذرد.ازهمه چیز خسته شده‌ایم. از سلام‌های یخ بسته نگاه‌های بی‌روح، شادی‌های کاغذی، اندیشه‌های خفته، افکار غرب‌زده، چیزی مرا می‌رنجاند چیزی که از مرگ لاله‌ها می‌گوید.
از برداشتن پله‌های شهادت و خالی بودن میدان بسیج، از بسیجی‌ها، این روز‌‌ها کسی در حوالی گریه به سراغ دلی شکسته نیست. کسی زیر سایه درخت اقاقیا نمی‌نشیند. انگار همه شقایق را فراموش کرده‌اند.
قصور از کسی، قصور از زمان است و مادیات.وقتی که دل هم مونس مادیات باشد، این حرف و حدیث‌ها بیگانه روزگار نخواهد بود. ای‌شهیدان راستی که بی شما عجیب فراموش‌کار شده‌ایم، دیگر کسی نمی‌داند، چه وقت باید ندبه را خواند زیارت عاشورا در کدام صفحه مفاتیح چشم براه لب‌های خشکیده عاشقانش مانده، «شکوفه‌های امن‌یجیب» بر شاخه‌ها پژمرده‌اند. کمیل تنها در کوچه‌های کوفه می‌خواند. «زنجیر‌هایم مرا زمین‌گیر کرده‌اند، آرزو‌هایم مرا زندانی ساخته و ....»
کاش کمیل تنها نبود؟حرف امروز حرف خون نیست، حرف آب و نان است. حرف ارتقاء درجه و پست و مقام.
چه روزگاری است، امروز به خاطر صندلی و مقام، شهید را واژه تبلیغ می‌کنند. فراموش می‌شود.که ما مبلغ فرهنگ شهادتیم نه شهداء کالای تبلیغات ما.
امروز حاجی‌های جبهه، سید‌ها، بسیجی‌ها آنان‌‌که وارثان جنگند، تنها مانده‌اند و با ترکش و گاز‌های سمی و یادگاری روز‌های دود آتش عشق‌بازی می‌کنند.راستی که بی شما شهیدان عزیز ما مانده‌ایم و زندان فراموشی‌ها.چه روز‌های پر آشوبی هستند این روز‌ها، کسی از حال مادر شهیدان نمی‌پرسد؟ کسی نمی‌داند در نگاه معصوم فرزندان شهید چه موج می‌زند؟کسی نمی‌داند پدر شهید وقتی رزمنده‌ای را می‌بیند دلش پرپر می‌زند؟کسی نمی‌داند یادگار شهید در خلوت خویش با عکس قاب گرفته پدر چه می‌گوید؟
باد آمد و شمع خانه شد خاموش من مانده‌ام و تابوت عزیزان بر دوش
چرا؟ چرا؟ چون همه گرفتار زندگی شده‌ایم؟ همه در عطش زندگی له له می‌زنیم، چقدر روز‌ها یلدائی شده‌اند انگار بوی لجن غرب می‌آید. در سینه‌مان فولاد داریم. اما نه، باید رفت به فصل خاطرات به روز‌های زندگی.
هنوز در فصل خاطره رد‌پایی از شقایق هست. هنوز شهادت جریان دارد. صدای العفو العفو لاله‌ها شنیدن دارد و ستاره‌‌ها هنوز شب زنده‌دار آسمانند.هنوز مردان خاکی‌پوش آسمان به خون‌خواهی پرچمدار کربلا زیارت عاشورا می‌خوانند و در ندبه با ناله می‌گویند، کجاست جوینده خون شهید کربلا. آنجا سبز به سرخ پر ابهت اقتدا می‌کند. بی‌تردید اینجاست که تا آسمان فاصله‌ای نیس، ناگهان صدای اذن می‌آید. بار دیگر عطر شهادت در آسمان می‌پیچد. پیران ریش سفید و جوانان همه و همه در جشن حنا‌بندان حضور دارند. و عروس شهادت خود را با گلوله آذین می‌بندند.
حاج صادق نوحه می‌خواند. سید مرتضی روایت می‌کند. چفیه‌ها، کفن، سینه‌ها، سید، و لب‌ها به دعا باز می‌شود. صدای بال پرواز کبوتران در آسمان می‌پیچد.
خون لخته نمی‌شود. جاری که شد، لاله‌ها می‌روید. و آسمان هم پر از پرندگان عاشق خونین بال.
دیگر چیزی نمی‌بینیم. خاطرات هم به مرور فراموش می‌شوند. راستی که ما چقدر خسته‌ایم. وقتی که از مشکلات مادیات و فشار آن به ستوه می‌آئیم. تازه می‌فهمیم معنویات را گم کرده‌ایم. تازه یادمان می‌آید که جائی هست که باید برویم وعده ملاقاتی با شهداء می‌گذاریم و به بهشت شهداء می‌رویم.
بهشت شهداء :
بوی گل و گلاب می‌آید. بوی شهید. بوی حسین(ع). بوی سیب و فضایی معطر از دعای «امن یجیب» کنار باز ماندگان شهداء می‌نشینیم و بعد سراغ عزیزان خود می‌رویم. گریه می‌کنیم. و خاطرات را بار دیگر مرور می‌کنیم.
تازه یادمان می‌آید که چقدر از دیروز فاصله گرفته‌ایم و حال و ‌هوای دیروز برمی‌گردیم، آرام و سبک که می‌شویم و به سمت خانه باید روانه شد. پرچم‌های به اهتزاز در آمده بر بالی مزار شهداء را که دیگر نمی‌بینیم باز همه چیز فراموش‌‌مان می‌شود. نه سلامتی نه وعده ملاقاتی.
گفتم که قصور از کسی نیست. قصور از زمان است و مادیات که ما را از رسیدن به عرش وا می‌دارد. ولی نه ما می‌توانیم پرواز را مرور کنیم و حماسه را تکرار، مگر قرار بر این نیست که زینبی باشیم. کافی است جمعه کمیل را همراهی کنید. و چهارشنبه را سرشار از عطر توسل.
اگر فرصت شد به دیدار خانواده شهداء برویم. اصلا کمیل را به خانه آن‌ها ببریم و امن‌یجیب را با آن‌ها بخوانیم.
یک توصیه هم به خودم و آن این‌که وعده من با شهداء پنج شنبه‌‌ها گلزار مطهر شهداء.

Back to Top

Template Design:Dima Group