هفته نامه سمنان امروز

گزارش تصویری

بازار گرم مهارت آموزی در مرکز فنی و حرفه‌ای سمنان
آیین اربعین شهید مدافع حرم عباس دانشگر
مراسم افتتاحیه مجموعه تاریخی، فرهنگی، پذیرایی زندگی
تشییع با شکوه پیکرمطهر شهید مدافع حرم، عباس دانشگر در سمنان
« سمنان شهر نان»
کوچه باغی که پر از رایحه باران است

بغض

چشم‌ها

گل‌های ارغوانی رنگِ شمعدانی، چشماش را آزار می‌داد. پلک‌هاش را بست؛ لحظه‌ای بعد آنها را گشود و در کادر چشمانِ ریزش، زنِ جوانی را دید، که کنار تاقچه، رو به قابِ عکس مردی ایستاده بود و ربان مشکی رنگِ گوشه قاب را نوازش می‌داد. بغض، به صورتِ زن جوان چنگ انداخته بود و با چنگال‌های بی‌رحمش، روحش را می‌خراشید؛ تا اشک، این نوشداروی روح را از او دریغ کند؛ با این مکر که اشک، آرایشِ سرمه‌گونِ چشمانِ زیباش را درهم خواهدآمیخت. گوش‌هاش را تیزکرد. حواسش را به صدای اندوهگین زن جوان داد. او با عکس درون قاب، دردو دل می‌کرد:

«

تقصیر من نیست ... اون تصادف لعنتی تو رو از من گرفت. تو که همه چیز من بودی؛ انگار همه چیزمو از من گرفت... حتما می‌دونی کی تو اتاقِ کناری نشسته؛ بهترین دوستت با خواهر و شوهر خواهرش... اومده تا از من خواستگاری کنه ... باور نمی‌کنی؟ ... حق داری... من نامرد نیستم... هر زنی احتیاج به یه تکیه‌گاه داره؛ به یه مرد؛ تا بتونه ازش در برابر مردای دیگه محافظت کنه...»
زنِ جوان آهی کشید. صورت سفیدش را لمس کرد و ادامه داد: « با اینکه بیشتر از یک سال گذشته؛ اما هنوز جای سیلی که مادرت، تو روز خاکسپاری بهم زد، روی صورتم باقی مونده؛ آخه اون سیلی رو به روحم زد نه به جسمم... اون بیچاره هم تقصیری نداره؛ برای آدمِ پولدار که تمام آدمای دور و برش رو خریده؛ سخته نتونه عروسش رو بخره؛ بدتر از اون، نتونه فرشته مرگ رو بخره تا جونِ پسر یکی یه دونه‌اش رو نگیره... ))
نزدیک‌تر رفت؛ تا با وضوح بیشتری صدای زن جوان را بشنود. زن ادامه داد:
« سه تا بچه داره ... منو می‌خواد؛ چون یکی باید بچه‌هاش رو جمع و جور کنه ... بابام از دام تنهایی برام می‌گه؛ اما می‌دونم می‌خواد یه نون‌خور کم‌کنه... مهمونا منتظرن، باید برم.»
زن جوان از نوازش ربان گوشه قاب دست کشید. چرخید تا از اتاق بیرون برود، ناگهان چشماش به چشمان ریز او افتاد. در جای خود میخکوب شد. انگار روح دیده‌بود؛ کم کم بدنش شروع به لرزیدن‌کرد و ابروهاش در هم تنیده شد. بالاخره با دهانِ نیمه باز، چانه لرزانش را تکان داد و جیغ‌کشان از اتاق بیرون رفت و در را محکم پشت سرش بست.
لحظه‌ای بعد دوباره پلک‌های ریزش را بر هم گذاشت. تا چشم باز کرد، مرد جوانی را دید که پاورچین پاورچین وارد اتاق شد. با دیدن جارو در دست مردِ جوان، زنگ خطر در مغزش به صدادرآمد و با پاهای کوچکش، به طرف خانه‌اش که سوراخی در گوشه دیوار بود، دوید.

Back to Top

Template Design:Dima Group